مهربانم سلام...
نیستی! مدتی است که از مدار حافظه ام که چون کتابخانه خاک گرفته ای قدیمی است عبور نمی کنی... نیستی تا ببینی من در لابلای کتابهای خسته زندگی، تنها، گم شده ام... یادش بخیر دوران سادگی... دیگر نه وقت تعمقی است و نه هنگامه تاملی! در لابلای کتابهایم که همه را و نه شاید بعضی را خودم نوشته ام، گم شده ام و حتی لحظه ای وقت برای گریستن ندارم...و حتی لحظه ای برای مرور کتابها و یا قلم زدنی بر دل آبها...نه من دیگر وقت ندارم! آنقدر وقت ندارم که ثانیه ها قلبم را فراموش کرده اند که خب طبیعی است... اگر یادت باشد سالها بود که من هم فراموشش کرده بودم تا اولین بار که تپش آن تند شد و من در تپشهای بی وقفه اش به سفر رفتم!
نیستی! مدتی است که کوشش بی وقفه ات در فراموشی هر آنچه گذشت به نتیجه رسیده است و دیگر خبری از ما نمی گیری... هر چند خبری هم نیست جز صندلی چوبی، پنجره، کمی باران، مدتی آفتاب و دیگر آوار صدای شهر که روی هر چه نوشته ام خراب می شود... هیچ خبری نیست! هنوز در آمد و رفتی مبهم به افقی دور خیره شده ام... هنوز پشت چراغ قرمزها کودکان فال فروش، فال می فروشند و زنهای زیبای فال گیر، قهوه خام هم برای حراج دارند... کنار هزاران چیز دیگر که در هیچ بازاری نمی بینی.. هنوز هم وقتی صدای ویلن مرد کور را می شنوند مشکوکند که شاید از پشت عینک دودی آنها را دزدکی نگاه می کند .... اینجا هیچ خبری نیست! دیگر هیچ دختری پدرش را آرام صدا نمی کند و هیچ پسری دست نوازش مجانی بر سر مادری نمی کشد... اینجا همه چیز پولی است! حتی لحظه ای نگاه ! حتی ثانیه ای پرده دری و حتی کوچکترین حرکت دستها که روزی آنرا بی مهابا ارزانی می کردیم.... دیگر اگر بخواهی دوستت هم داشته باشند حداقل باید کمی خرج کنی! گاهی در صفهای طولانی خیابانها، که باید ساعتها ایستاد و بر چراغهای ترمز ماشین جلویی تمرکز کرد فکر می کنم که اگر این همه نقاب را برداریم چه می شود.... اگر تمامی صحبتهای این ماشینها بلند بلند فریاد شود چه می شود! واقعا نمی دانم که چرا این همه مشکلات همواره مورد انتقادند!
بگذریم! واژه ای که این روزها بعد از هر بحث طولانی باید تکرار شود چراکه کار مبهم دیگری هم داریم و وقتی برای این همه واژه ردیف کردن نداریم.... بگذریم!شاید واژه خوبی است هرچند در زبانهای دیگر معادلی ندارد! شاید دیگران نمی گذرند...نمی دانم که آیا باید گذشت و یا در رگهای حرف به حرف خیمه زد!
کاش بودی و هنوز دوران سادگی بود... هنوز لباسهای ساده سفید بر تن می کردیم و میان نورهای پریشان باغهای سکوت گم می شدیم... هنوز در دل شب نجوا می کردیم و اگر صدای پایی بر پله های ملکوت می شنیدیم تا ملاقات خدا می رفتیم... کاش بودی! هرچند اینجا نه دیگر خبری است و نه دیگر وقت داریم!