درباره نویسنده
آرما
آرما حکایت دلتنگی است...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
مطالب اخیر
  • نامه های بی پاسخ
  • نامه های بی پاسخ
  • نامه های بی پاسخ
  • نامه های بی پاسخ
  • نامه های بی پاسخ
  • نامه های بی پاسخ
  • نامه های بی پاسخ
  • نامه های بی پاسخ
  • نامه های بی پاسخ
  • نامه های بی پاسخ
  • نامه های بی پاسخ
  • نامه های بی پاسخ
  • نامه های بی پاسخ
  • نامه های بی پاسخ
  • نامه های بی پاسخ
  • نامه های بی پاسخ
  • نامه های بی پاسخ
  • نامه های بی پاسخ
  • نامه های بی پاسخ
  • نامه های بی پاسخ
  • نامه های بی پاسخ
  • نامه های بی پاسخ
دوستان من
  • حکايتی ديگر
  • خلود يعني جاودانگي
  • سکوت - باران
  • نازنين محمودی
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



مهربانم سلام
نامه های بی پاسخ
نویسنده: آرما - ۱۳٩٠/۱٠/۳

مهربانم سلام،‌

سکوت برای چشمانم خوب نیست... زود خیس می شود! گلویم شاکی از بغضی نشکسته... دلم حکایت دلی شکسته... تپش هایم بی قرار... سرم سنگین! آه.. چقدر گردنم درد می کند... حکایت مرثیه ای شده ام ... زندگی ام را جایی گم کرده ام... در آمد و رفتی... لحظه ای... میان چشمان تو... میان دستانت.. جایی زندگی ام افتاده است! 

باز ظهر شد... هر آنچه نوشتم را دوباره بخوان... همیشه وقتی نباید،‌سکوت کردی...  و من حکایت تجربه های تو هستم... فردا چهار روز از دی ماه می گذرد و روز مهمی است... دلم تپشی بی قرار دارد... دلم گرفته!  گفته بودی آرام می شوی... نشدم! شاید دوام لحظه هایم کوتاه می شوند .. میان یک بغل قرص و نفسهایی که خس خس می کنند... میان این همه دود گم شده ام... دلم هوای پنجره اطاقت را دارد... به همان بلندی...فردا روز مهمی است برای دلم... سکوت برای چشمانم خوب نیست!

چرا نوشته هایم خیس شد... 

نظرات ()



نامه های بی پاسخ
نویسنده: آرما - ۱۳٩٠/٩/٢۸

مهربانم سلام، 

گفته بودی گاهی بنویسم، هنوز صدایت در گوشم زنگ می زند و نجوایت صدای بی آغازیست در اوج تنهایی ام... گفته بودی بنویسم هرچند باور نمی کنی، اما می نویسم تا شاید دوباره تازه شود لحظه های گریستنم... دقیقه هایی که خراب می کردی و ثانیه هایی که دوباره نمی ساختی... کجا رفتی با باد؟ هرگز باور نداشتی آنچه می گفتم و می شنیدی...هرگز باور نداشتی نیامدنم را و آمدنم را... هرگز باورم نکردی و من همان زمان حقیقتی محض بودم... هرگاه خبر از دل و پنجره بود،  تو بودی ، هر لحظه نگاه بود و صدا، تو تنها تصنیفی بودی که زمزمه می شدی، هر بار خواستم، تو تنها کسی بودی که نبودی! ...می دانم آنقدر ساده بودم و ساده که هیچ دروغی را دوبار تکرار نکردم... آنقدر ساده بودم که گاه مرا میان کلامت جا می گذاشتی و من تنها روانه کوچه های لحنی غریب می شدم تا دوباره بیابمت... قرار من راستی و پاکی بود ... می دانم،  راستی، حکایت غیر قابل باوری است، پاکی دروغی محض شبیه فریب...تجربه می گفت، هرگز باورت نمی کنند و فقط هنگامی بر باورشان می نشینی که دروغ می گویی... من دوباره انرا تجربه کردم...فقط اخرین جملاتم دروغ بود...

نظرات ()



نامه های بی پاسخ
نویسنده: آرما - ۱۳٩٠/٦/۳٠

مهربانم سلام

امروز عصر، سردرد مرا برد تا لذت از خود بی خود شدن، تا اوج تنهایی، تا انتهای خاموشی، تا آنجا که با هم عبور می کردیم از هر چه بود...تا هر چه هست... همین روزها خبر می دهند که تابستان هم تمام شد... احتمال عاشق شدن ما بسیار است همچون هوای پاییزی که هوس باران کند... یا زنی در آستانه جدایی که بگرید... و مردی دلشکسته و غمگین که هوای قدم زدن کند...احتمال عاشق شدن ما بسیار است...

تا دیروز که بودی حدیث فراموشی را زمزمه می کردی... امروز که دوری حکایت عاشقی را زمزمه می کنیم... کاش آنچنان برایت مهم بودم که قصه هایم را یکایک می خواندی نه تیتر وار... حرف به حرف... نه همچون پدر که روزنامه های جهان را به آنی مرور می کند و بعد که می پرسی چه خبر؟ می گوید هیچ... سلامتی!

امروز چند ماهی است بزرگتر شده ام... اما چند سالی است پیرترم... راستی کاش امروز، وقتی که ظهر شد و زمین از تب همچون عاشق پر التهابی می سوخت... اینجا بودی! دلم بی قراری می کرد..  یادت هست وقتی می گفتم دلم در سینه قرار ندارد... خنده هایت گوشهایم را پر می کرد... دلم برای صدای خنده هایت تنگ شده!

امروز عصر که می نویسم.. هر چند در تنهایی.. هر چند در سکوت... هرچند در گذر از نقاهت سردردی عجیب... هر چند دلشکسته و غمگین... اما دلخوشم که خوشی.. هر چند سکوت همیشه نشانه رضایت نیست... و شاید کلماتم انصافم را زیر سوال ببرد...

یادش بخیر.. حکایت عبورها و ماندنها زیر درختان چنار در سایه روشن آفتاب... حکایت گفتگوها و آغوشها... روایت عشق و شور و نور... امروز اگر امدی من تنها روایتی خسته از روزهای تو هستم... 

نظرات ()



نامه های بی پاسخ
نویسنده: آرما - ۱۳٩٠/٥/۱۳

مهربانم سلام...

خسته ام... از اینکه اینگونه شروع می کنم دلگیر نشو... چند روزی است خسته ام... دیشب نخوابیدم و امرزو دنیای پریشانی بود... منگ بودم و یک بغل قرص که شاید ضربانهای پرشتاب قلب مرا، مرحمی باشد...و چند لیوان قهوه تلخ... و لحظه ای سکوت... آرامشی در کار نبود! تنها اضطراب و غمی غریب که از رد پای تو برداشته بودم...  عشق زیبایی کلام نیست و ظرفیتی برای دروغ ندارد...  عشق چون رگهای بسته کرونر است بر قبل آدمی ... بی آنکه بداند بر آن عادت می کند... هر چند عادت نیست! درد است و رنج که در سکوتی فریاد می شود.. آینه وار متضاد است با آنچه پنداشتی... 

کاش بودی... ... سکوت بود و خلود.. کمی اشراق و لحظاتی عجیب... همسان! آن روز یادت هست که حکایت صدایت را شنیدم... چقدر زیبا شده بود... چون یاس های سپید در هم تنیده و زیبا... محزون! دلفریب... عصر شد و هنوز آرامش من در پس لحظه های شکستم گم شده است... و شاید هرگز پیدا نشود... رفتم کنار آب،  نشستم، به دلم تفال زدم...دلم که باز شد حکایت صبر بود و قصه اشک...پرده دری نمی کنم در غم که اوج عشق است... کاش بودی... صدایت گرمی دستانم بود و نگاهت حرمت نفسم... هر چند مدتی است که نفسی از من بر نمی آید که بر دلی آرام گیرد... کاش وقتی می رفتی اندکی تامل می کردی... بر می گشتی و نیم نگاهی ... شاید چیزی برای نگرانی تو پیدا می شد بگذریم...

نظرات ()



نامه های بی پاسخ
نویسنده: آرما - ۱۳٩٠/٥/٢

مهربانم سلام

این روزها هوا گرم است... هنوز تابستان میانسالگی اش را جشن نگرفته که آفتاب سکوت کرده است... بی قرارم و دلم،  هوای نوشتن ندارد... گله مکن از نامه هایی که به دستت نمی رسد، نه پیر مرد پستچی مقصر است و نه کفتر عاشق... حکایت بی معرفتی قاصدک حیاط خانه ماست که خبر تنهایی مرا به تو نمی رساند... سرزنشم نکن از سکوت.. از هیاهو... از مشت به دیوار کوبیدنم وقت تنهایی... از طرحهایی که نزده ام... از چیزهایی که ننوشته ام... از خاطراتی که گم کرده ام... نگو آن همه خوبی کجاست! من بی خبرم... من حتی از خودم خبر ندارم! از دلم... از دلم که مدتی است سراغ مرا نمی گیرد و خبری از تو نمی دهد...  تازگی تا نیمه های شب به دیوار سپید اتاق خیره می مانم...فکر می کنم! تازگی دستانم می لرزد... دست راستم بیشتر! دست نوشته های چند شب پیش را نگاه می کردم... شبیه ضربان قلبم شده اند... در هم و خط خطی... با اوجهای بلند و فرودهای ضعیف...نگرانم نباش خوب خواهم شد.. این وعده خود توست که من از تمام قرارهای روزگار بیشتر باورش دارم... ایمان دارمت... نه به مانند ایمان این مردمان که به ثانیه ای می خرند و به لحظه ای می فروشند...بگذریم از گذر ایمان و روزگار... که فیلسوفمان می کند..  ساعت دوباره چهار شد و حکومت نظامی بر لبها حاکم شد...  کاش اینجا بودی و دلم را روی شانه هایت پهن می کردم .. شانه هایت خیس می شد..  روزهای مرداد طولانی است... سکوت بعد از ظهر طولانی تر... زیبایی تو بی مانند است... اگر خواستی معبدی بسازی که ستایشت کنم آن را در نظر بگیر...  

نظرات ()



نامه های بی پاسخ
نویسنده: آرما - ۱۳٩٠/٢/۱٩

مهربانم سلام
حکایت غریبی است...نه برای شنیدن طاقت صحبت دارم نه برای دیدن توان شنیدن... روایت روزها خسته ام می کند ... عشق در کلامم می شکند...هر چه می نویسم را پراکنده می کند...غبار روی ذهنم نشسته است..  
امروز که بیایی همه چیز نقش صلاح است و زندگی مصلحتی بیش نیست... غریبه ایم با آنچه می دانیم و میبینیم... غریبه ایم با خودمان... با عشق نزدیکمان... با زندگی هر روزمان.. با رگ گردنمان...این روزها همه با هم غریبه شده اند و دوستی نعمتی است... این روزها اگر همین حوالی آمدی، عادت کن خوب باشی... می گویند خوب بودن از بد بودن بهتر است...اینجا خوب بودن رسم است... پس بیهوده بهانه نیاور! راستی آمدی از عشق هم صحبت نکن! جرم نیست... گناه هم نیست... سوء ظنی است که به سوء تفاهم می انجامد... دم غروب، وقتی خورشید برایم دست تکان می داد تا هم آغوش دیگری شود.. در ایستگاهی بی خیال نشسته بودم ...مرد یخ زده ای می گفت اینها که می بینی همه عاشقند... می گفت اینها کورند ... می گویند بینا باشی بهتر است...و او نمی دانست من او را هم نمی بینم!  راستی دلم را دیدی بگو خوبم.. هر از گاهی تپشی عجول پریشانم می کند... بگو  زیر چشمانم هر شب خیس می شود... و هنوز جای هر دوی شما کنار پنجره مان خالی است!

نظرات ()



نامه های بی پاسخ
نویسنده: آرما - ۱۳٩٠/٢/٤

مهربانم سلام

اینجا بهار است و روز های خوبی نیست... نه دشتی و نه شقایقی...و نه تو که تنها همراهم بودی ...  در انتظار چه بودم که تا اینجا آمدم... مدتی است فکر می کنم باید بروم... کنار پنجره انتظار بیهوده است... فکر زندگی به فنا نزدیکم می کند... سکوت، خلوتم را برهم می زند... می ترسم...

دیروز عصر،‌خورشید که سرخ شد... منظره زیبا شد... دلم گرفت! دلم این روزها بیشتر می گیرد و حس دلتنگی رهایم نمی کند... هرچند گفته بودی بنویس... اما هوای نوشتن ندارم...  دیروز که باز نیامدی...امید را میان کوچه ها راهی کردم... آمده بود دنبالت.. گم شد! و هنوز به خانه باز نیامده... و من بی امید، کنار پنجره قدیمی مان به دشت خیره مانده ام شاید یک شقایق وحشی حرمت حرف سهراب را نگه دارد...پنجره هنوز به هوای نسیمی باز است و فشار خون من بالا...   گفته بودی پنجره را بگشا تا نسیمی خنک تو را از تو برباید...دیشب تا صبح باز بود .. شبی تا خورشید به پنجره خیره ماندم.. راستی آنقدر هم که می گویند اشک شور نیست..

اردیبهشت اینجا گرم است.. زمان را نمی فهمم.. حتی این عقربه های کوچک و بزرگ را... که چه بیهوده از پی هم می دوند! به کجا... آمد و رفتی پوچ! وقتی نیستی هر آمد و رفتی  بیهوده است... اگر امدی... بیدارم! فقط صدایم کن...

نظرات ()



نامه های بی پاسخ
نویسنده: آرما - ۱۳۸٩/٩/۱٦

مهربانم سلام

سکوت، خلوتم را بهم می زند...قسمت را می بینی... گاه بی آنکه خبرت کند، ویرانت می کند! این روزها هوا خوب نیست...مردم دو دسته اند...یا زوج... یا فرد!  و من نه فردم و نه زوج! و نه علاقه ای به شهر دارم...در شهر هیچ خبری نیست! مردم تکیده و مبهوت در خیابانها جاری می شوند و با گاریهای آهنیشان که حتی شعور اسب را هم ندارد... مانند گلادیاتورهای بی فرهنگ! نه معمولی، به یکدیگر هجوم می آورند! عصر در میان هجوم این وحشیان برومند، تنها مانده بودم و حس دردناکی همراهیم میکرد... آن هنگام که دستان تو در میان گلهای نارنجی پرتغال غوطه ور بود ، من در حسرت  کامی دیگر می مردم!

این روزها، سرم درد می کند... هر شب، چشمهایم خیس می شود... هر شب با آفتاب قرار می گذارم و تا آمدن سپیده منتظر می مانم...هر شب تا صبح تب می کنم! سکوت خلوتم را بر هم می زند... این روزها هوا خوب نیست...

نظرات ()



نامه های بی پاسخ
نویسنده: آرما - ۱۳۸٩/٩/۱٦

مهربانم سلام...

مدتی است چیزی نمی نویسم.... چیزی نمی خوانم... خبری از خودم نمی گیرم! می گویند امشب، مردی در کوچه باغهای تنهایی  گم شده است! شاید من باشم؟  هنوز نمی دانم وقتی نیستی چقدر تنها خواهم بود.... کاش می ماندی و هنوز زمان تو بود... هنوز پاییز بود و برف می بارید!  یادت هست... وقتی برف تمام حاشیه خیابان را سفید می کرد... و تو میان خیابان می رقصیدی... چه روزگار تنهایی بد است.. چقدر حاشیه خیابان زود آوار می شود روی چشمانم...چقدر یادم می آید... لباسی سفید و دامانی سبز... موهای باز... بهار!  چقدر فراموشی کیمیاست... و من ثانیه ها را هم به یاد دارم!  هنوز زندگی جریان داشت میان دو نفس!  از زمانیکه زمزمه کردی برای عبور... چشمانم هر شب می سوزد!

نظرات ()



نامه های بی پاسخ
نویسنده: آرما - ۱۳۸٩/٢/٢٦

مهربانم سلام...

امروز که خورشید فراموش شود... روز چندم است که ساکتم نمی دانم... اما هنوز ساکتم ...نه آنکه بگویی روزه سکوت دارم که بشکنمش... نه هیچ نیتی پشت این سکوت نیست...اما شاید کسی باشد! کسی آرام ایستاده باشد و من به تماشایش حیران شده باشم!  آخرین بار که دیدمت در باد ایستادیم... سرد بود! باد همه چیز را می برد... و تنها جسارت سنگین مرا باقی می گذاشت...همه شهر پیدا بود... سرد بود... و ساکت و هیچ چیز نبود که چشمت را برباید جز... اینبار نمی گذریم! هستیم تا باد دوباره  هوشمان را ببرد شاید لحظه ای لحظه کوتاهی به خود بیاییم و از خود بگذریم...  قرار دشت و شقایق یادت هست... این روزهای سنگین اردیبهشت پر از حکایت شقایقها باید باشد اما نیست! گویی دشتها هم طلسم شده اند...طلسم همه وجودمان را گرفته است... به هم هجوم می بریم و ناگهان می گریزیم... به کجا!؟ هیچ کس نمی داند شاید به دامان طلسمی دیگر! اینجا که من هستم همه اسیر طلسمند... و خود می دانند اما هیچ کس حاضر به زمزمه مشکوک نیست.... هراس تنها نیروی غالب است و همه ترسیده اند...

اما تو مهربان آرام باش... آنجا که تو هستی طلسمها کمترند... امروز که خورشید طلوع کرد روز چندم بود نمی دانستم... اما چند بار از هر کسی پرسیدم تا ظهر شد... (هر بار و هر روز می پرسم و ظهر می شود و بعد از آن دیگر مهم نیست)...فهمیدم امروز اواخر اردیبهشت است... سرد نیست و  دیگر اگر شقایقی هم باشد زیر پای گرم خرداد آرام له می شود...خرداد به آرامی بهار را له می کند.... مثل همه چیزهای خوب که اینجا آرام طوری لگد مال می شوند که هیچ کس نمی فهمد...حتی من!

کاش بودی... اما براستی اینجا جای تو نیست!  

نظرات ()



نامه های بی پاسخ
نویسنده: آرما - ۱۳۸۸/٢/٢٧

مهربانم سلام...

نیستی! مدتی است که از مدار حافظه ام که چون کتابخانه خاک گرفته ای قدیمی است عبور نمی کنی... نیستی تا ببینی من در لابلای کتابهای خسته زندگی، تنها، گم شده ام... یادش بخیر دوران سادگی... دیگر نه وقت تعمقی است و نه هنگامه تاملی!  در لابلای کتابهایم که همه را و نه شاید بعضی را خودم نوشته ام، گم شده ام و حتی لحظه ای وقت برای گریستن ندارم...و حتی لحظه ای برای مرور کتابها و یا قلم زدنی بر دل آبها...نه من دیگر وقت ندارم! آنقدر وقت ندارم که ثانیه ها قلبم را فراموش کرده اند که خب طبیعی است... اگر یادت باشد سالها بود که من هم فراموشش کرده بودم تا اولین بار که تپش آن تند شد و من در تپشهای بی وقفه اش به سفر رفتم!

نیستی! مدتی است که کوشش بی وقفه ات در فراموشی هر آنچه گذشت به نتیجه رسیده است و دیگر خبری از ما نمی گیری... هر چند خبری هم نیست جز صندلی چوبی، پنجره، کمی باران، مدتی آفتاب و دیگر آوار صدای شهر که روی هر چه نوشته ام خراب می شود... هیچ خبری نیست! هنوز در آمد و رفتی مبهم به افقی دور خیره شده ام... هنوز پشت چراغ قرمزها کودکان فال فروش، فال می فروشند و زنهای زیبای فال گیر، قهوه خام هم برای حراج دارند... کنار هزاران چیز دیگر که در هیچ بازاری نمی بینی.. هنوز هم وقتی صدای ویلن مرد کور را می شنوند مشکوکند که شاید از پشت عینک دودی آنها را دزدکی نگاه می کند .... اینجا هیچ خبری نیست! دیگر هیچ دختری پدرش را آرام صدا نمی کند و هیچ پسری دست نوازش مجانی بر سر مادری نمی کشد... اینجا همه چیز پولی است! حتی لحظه ای نگاه ! حتی ثانیه ای پرده دری و حتی کوچکترین حرکت دستها که روزی آنرا بی مهابا ارزانی می کردیم.... دیگر اگر بخواهی دوستت هم داشته باشند حداقل باید کمی خرج کنی!  گاهی در صفهای طولانی خیابانها، که باید ساعتها ایستاد و بر چراغهای ترمز ماشین جلویی تمرکز کرد فکر می کنم که اگر این همه نقاب را برداریم چه می شود.... اگر تمامی صحبتهای این ماشینها بلند بلند فریاد شود چه می شود! واقعا نمی دانم که چرا این همه مشکلات همواره مورد انتقادند!

بگذریم! واژه ای که این روزها بعد از هر بحث طولانی باید تکرار شود چراکه کار مبهم دیگری هم داریم و وقتی برای این همه واژه ردیف کردن نداریم.... بگذریم!‌شاید واژه خوبی است هرچند در زبانهای دیگر معادلی ندارد! شاید دیگران نمی گذرند...نمی دانم که آیا باید گذشت و یا در رگهای حرف به حرف خیمه زد! 

کاش بودی و هنوز دوران سادگی بود... هنوز لباسهای ساده سفید بر تن می کردیم و میان نورهای پریشان باغهای سکوت گم می شدیم... هنوز در دل شب نجوا می کردیم و اگر صدای پایی بر پله های ملکوت  می شنیدیم تا ملاقات خدا می رفتیم... کاش بودی! هرچند اینجا نه دیگر خبری است و نه دیگر وقت داریم! 

نظرات ()



نامه های بی پاسخ
نویسنده: آرما - ۱۳۸٧/٧/٩

هوا گرم شد... امروز دوباره هوا گرم شد.. سردردی عجیب از خیابانمان گذشت و مرا ربود... از کجا به کجا نمی دانم ... روزی در انتظاری ترسناک،‌سردردی هولناک مرا آسان کرد...چشمهایم را می بندم... چشمهایم را که می بندم خطم بد می شود! کاش امروز می آمدی تا نگاهت را با دلم قسمت کنم... امروز زندگیم از مشرق به مطلع نرفت، فردا از غروب نرود شانس و اقبال با ما بوده است...

خسته ام... چشمانم خیره می شود... امروز زیاد خوب نیستم... عصر که شد هوا هم خراب شد... دلم خسته است هرچند اوضاع بر وفق مراد است حتی بدون تو! هرچند همه چیز رو به خوبی می رود! هر چند فردا تعطیل است برای همیشه! اما من عجیب بی حالم! راست بگویم خستگی مرا درمانی جز تو نیست... کاش می آمدی! راستی چگونه است که فکر می کنم اگر بیائی بهتر خواهم شد!؟!  نمی دانم.. شاید این حس غریب! این درد عجیب و ندانستن راه، مرا به سوی تو می کشاند!

شاید بهتر شوم و دلم آرام گیرد... اما اگر نشد،‌از تو نمی گذرم! انصاف ما را باد با خود برد، حوصله عدالت هم سر رفت...

نظرات ()



نامه های بی پاسخ
نویسنده: آرما - ۱۳۸٧/٧/٧

مهبانم سلام..

غروب شد! من، تنها یادگار تنهایی تو ، هنوز منتظرم کنار پنجره!  پرده را کناری می زنم... ماشینها با سرعت از کنار هم عبور می کنند و می روند...کجا؟ نمی دانم  و من تنهاتر از همیشه به پایان ماجرا خیره مانده ام!  از وقتی رفتی خیلی چیزها عوض شده است... مثلا من دیگر چای را با قند نمی نوشم... یا حتی زیاد نمی خندم... سکوتم بیشتر فریاد می زند... خورشید هم کمتر مرا می بیند، ماه بیشتر! بعضی چیزها هم تغییر نکرده است...دیروز وقتی برای اولین بار بعد از نیامدنت، زیر باران رفتم خیس شدم و هنوز خیسم! ...  هنوز جعبه رنگارنگ کوچک، تلویزیون، از متون بی معنی ما تقلید می کند و من هنوز برای رادیو، می نویسم تا از سیما کم نیاورد... هنوز به گلهای قالی خیره می مانم... هنوز شبها بیدار می مانم... و هنوز از دم صبح تا غروب کار می کنم تا سرگرم شوم و زندگی، این رویای سردرگم انسانها، سپری شود... راستی خبرت بدهم، نیمی از عمرم گذشت ولی چهل ساله نشدم!

مهربانم! مدتی است بیشتر به نقشهایی که کشیده ام بر بوم، فکر می کنم! گاه گاهی ذکر می گویم... به شیوه تو نماز می گذارم و هنوز مدتی سکوت می کنم! امروز عصر، در گوشه ای از شهر، در میان یک عالمه آلودگی گم شده بودم که افطار شد ... این روزها، روزه  به ثانیه ای می شکند و افطار از گلدسته های خاموش، که فقط به همین کار آمده است، فریاد می شود... راستی مراقب باش! این روزها، همه روزه اند، هیچ چیز نمی خورند... حتی آب! حتی اشک!  اما نگاه هرزه و مال حرام استثنا است... همیشه استثنا بوده است! راستی بعد از آنکه غروب شد هرکس خواست می تواند تمام زندگی اش، یا  زندگی تو را یکباره ببلعد حتی اگر .... بگذریم ! فقط مراقب باش!!

 شاید،  فقط شاید تنهایی بی انتهای من با عطر نفسهای کسی پر شود، اما حسود نباش! زندگی آن قدر هم ساده نیست که من و تو را فراموش کند!

 

نظرات ()



نامه های بی پاسخ
نویسنده: آرما - ۱۳۸٦/۱۱/۱٥

مهربانم سلام...

مدتی است که خبری از من نیست.... حتی خودم از خود خبری ندارم... شاید تو گاه مرا در نگاه آرام دوستانت بیابی... و شاید گاه خاطرات تنهایی مرا دوباره بخوانی... اما مدتی است در اتاقی بی آینه جایی نزدیکی مرز٬ میان انعکاسها گم شده ام! دیگر نه صدایی است که سکوتم را بیاراید و نه سکوتی که صدایم را معنی دهد... در پس پنجره ای مشجرم... نه منظره ای که اوراق شود... نه تو! نه خاطره ات! با هوای اینجا ناسازگارم... دیشب سردم شد... بیدار شدم !

اینجا نزدیک مرز است... با قدمی همه چیز تمام می شود....قدمی که بر نمیدارم! امروز صبح که بیدار شدم هنوز صبح نبود... یک ساعتی منتظر شدم تا خورشید هم آمد... نمی دانم چرا صبح ها که می روم٬ دیر می آید.. شبها که می آیم... زود می رود! هیچ فرصتی برای دیدار نیست جز حسرت! البته بیشتر برای خورشید!

راستی خبرت بدهم! دوباره زمستان آمد و من نفهمیدم! دوباره سرما و یک بغل قرص!  مدتی است نمی نویسم! نمی خوانم! نمی گویم! حتی گاهی نفس هم نمی کشم که مبادا خلوتت آشفته شود... اما حالا من در انتهای زمین ایستاده ام.... نه نشان آیتی و نه ترنم ذکری! اینجا ایستاده ام و زمان هم ایستاده است شاید یکی از رو برود!

نظرات ()



نامه های بی پاسخ
نویسنده: آرما - ۱۳۸٤/٢/۱۸

مهربانم سلام
مدتی است از آخرین سلام ما می گذرد و هنوز هیچکس نمیداند که آخرین بار چه زمانی بوده است؟ مدتی است من خسته از روز به انتظار شب نشسته ام... مدت زمانی است که خسته از شب تا صبح بیدار مانده ام.... ولی هنوز هیچ کس نمیداند تنها هستم. مردمان هنوز حالت را می پرسند و من با لبخندی بی معنی و سر تکان دادنی که فقط موجب مصرف انرژی است می گویم... خوب است!
دیگر ملالی نیست.... دیگر هیچ ملالی نیست ... نه دوری تو و نه هرگز نیامدنت... نمیدانم به کدامین سوی بی حاصل ، آنچنان شتابان ، از ما گریختی و به دامان من پناه بردی.... شاید هرگز آن لحظه اولین پاسخ تکرار نشود... شاید هرگز زمان همزمان گریستن ما فاش نشود...و شاید هرگز هیچکس ، حتی من و تو، ما را به خاطر نیاورد... همراه، ما به ابدیت پیوسته ایم...
ولی تو هنوز در کوچه های خاک آلود دوستی ، محبت را خانه به خانه سراغ می گیری... و هنوز با یک نفر که عبایی سبز و ردایی سفید بر تن دارد در یک خواب سبک ، به گفتگو می نشینی و بعد از نیمه شب انکار می کنی....و باز به شرط صدقه ، بدون آنکه گلی بخری ، به دختر گل فروش ، کاغذی پر از نقش های باطل می دهی...
امروز در کنار آن پیاده رو همیشگی دخترک گل فروشت گل می فروخت...گل هایی هر جایی ... پر پر شده و پلاسیده... نه شادابی شبنمی که خیره ات کند و نه بوی خوشی که حیرانت نماید....تنها برگ گلی رنگی که بسیاری از مردمان، خرید مصنوعی آن را ترجیح می دهند.... دختر، گلهایش را حراج وار ، فریاد می کرد.... و آنها را به تماشاچیان، التماس می نمود... آنها با نگاهی مصیبت بار و دلسوزانه که نه از عمق وجودشان بود که نمایشی در مقابل دیالوگهای دختر بود، آن گلها را ترحم وار می خریدند.... و با لبخندی که بخش دیگری از نمایش ابلهانه شان بود بیکدیگر هدیه می کردند.... چه روزگار فریب خورده ای....! چه روزهای بیهوده ای.... مردها به دنبال زنها روانه اند و زنها روز و شب به انتظار افسانه های فریب خورده شان ، روزگار می گذرانند.... چه روزهای تلخی .... این جانیان فریب خورده ، بیهوده وار به دخترکان جوان کنار خیابان خیره می شوند و با حسرتی که با شهوت آلوده است راه خود را ادامه می دهند.... و هنگامی که به یکدیگر می رسند ، همه چیز را انکار می کنند و پاکترین نگاه ههای جهان را سخره می گیرند.... انگار که در خیابان تنها بوده اند و یا همه چیز بخشی از یک نمایش بلند بوده است! براستی که روز چه حوصله ای دارد...بازیگران بی تجربه چه پشتکاری دارند!
راستی خبرت بدهم! هوا گرم شده .... گرما زمان را منبسط می کند و روز ها بلند می شوند....می ترسم روز آنقدر بلند شود که شب احساس بی هویتی کند!
بزودی روزگار بهتر می شود.... دوست داشتی کمی معرفت، برای یک سفر رفت و برگشت غرض کن و به ما سری بزن... من هم در عوض قول می دهم که هنگام دیدار سکوت کنم!


نظرات ()



نامه های بی پاسخ
نویسنده: آرما - ۱۳۸۳/۱٢/۱٩

مهربانم سلام
از نگاه عاطفه که می گذری همه فریاد است، شهری پر از آشنایی، پنجره ای باز، فوران نور، آفتاب... از نگاه آینه و آب. عشق در میان نگاه شقایق پیداست.
پیش از آنکه بیایی شب بود... غروب... آینه... غربت... نزدیکی آبادی روشنی نیست... حتی سوی چراغی... بیگانگی روزمرگی است!
قبل از آنکه بیایی باخبرم کن... اینجا همیشه هوا روشن نیست! باخبرم کن تا آتشی بیفروزم... آتشی گرم از نگاه... به روشنی چشمان تو!
مهربانم! مدتی است خسته ام... خستگی ثمره دلتنگی است... نه آنکه بگویی به سفر هوایی تازه کن... باور کن هوای تازه در خون من جاریست!
از سفرنگو... سفر به سایه روشن آفتاب نشانه بیگانگی است... از این همه بیگانه مسافر خسته ام....
کاش بودی! کاش بودی تا میان من و تو صدای روشنی تکرار شود! دریچه های شعور به هم بخورند ... خواب من فرو ریزد میان دستان تو... بعد نزدیک صبح! در احشای بی نظیر خورشید... زیر بارانی تازه شسته شویم از هر رنگ بی رنگی!
در این زمانه که من جاریم... بی رنگی مثال وجود رنگ است.. هنر نماد غرور است... عشق مفهوم کودکی است! روایت است عاشق کور است... بیگانه از عقل است...این روزها.. عشق به عاشق ربطی ندارد... عاشقی حرفه است!
کاش هنوز زمان تو بود... همان شاتوت تنومند میان حیات... همان انجیر کنار باغچه... کاش هنوز اعصاب من با سرخی انار قاطی می شد... کاش هنوز دل من با پرهای خونین پرتغال رنگ می گرفت... آسمان آبی خانه... کاش هنوز زمان تو بود!
این روزها.. نور برای ملاقات خود زمان می گذارد... نماد مهر و محبت ناسزا است... زیبایی دخترکان زیر رنگ پنهان است... زیبایی خفته است... خوابی آرام و عمیق که مدتی است بیداری ندارد... مگر به مهر راستین نه عشق دروغین!
این روزها بی طمع جواب سلام نمی شنوی... یک نفر با تو از صداقت نمی گوید... از غروب سخنی به پرده عیان نیست جزدلتنگی!... کاش بودی! زیبایی شگفت انگیز غروب!... یادت هست! معتای عجیبی بود.. طلوع آغازی واقعی بود... این روز ها طلوع غریب است... نه همدمی دارد و نه شاهدی!
مهربانم! به زیبایی ذهنت عاشقم... و تو میدانی عشق من از نگاه تو به تو نزدیک تر است... فریادش را می شنوی... از یاد به فریاد پل بزرگی نیست.. به یاد بیاور!
امروز لب حوض نقش من، میان ماهی ها غوغایی عجیب بود...نبودی تا تلالو دستانت را به آب بسپاری... باشد گره ای از کار ماهیان بگشاید... باشد که یادت دوباره فریاد شود... شاید ماهیان زنده بمانند.... اما فقط شاید... شاید که ایمان کمی در سفر تامل کند! شاید زیبایی دوباره بیدار شود... اما فقط شاید!
اگر نیایی دیگر آمدن و نیامدت چه سود که نوشدارویی بعد از حکایت آفتاب...
اما امروز هم اگر بیایی ... ماهیان خوشحالند... پای می کوبیم و دست می افشانیم... دم می دهیم و دم می گیریم.... هم نوا می شویم... اما اگر آشنایی دیدیم که در پی یاری در به در می رفت.. چشم می بندیم و فراموش می کنیم... بار قبل از دستان گرم آشنایی، حکایت سردی ارمغان ما بود

نظرات ()



نامه های بی پاسخ
نویسنده: آرما - ۱۳۸۳/۱٢/۱٢

ای مهربان!
زمستان است! هنوز ظهر نشده هوا تاریک است! ماه این روزها اضافه کاری می ایستد... خورشید شاکی است... برای آسمان فرقی نمیکند.. خورشید وماه ندارد ... هیچکدام مطلوب نیستند!
شاید روزی که نامه را بخوانی ... می پرسی چرا گفت مطلوب نیستند!
بدان که برای آسمان مطلوب نیستند که شاهدانی اند برای این همه بدبختی بشر.... هرگز شاهد خوب نیست! دیوار حاشا را کوتاه می کند... دروغ را کمرنگ می کند... فردا که توبیایی... آسمان دیگر نمی تواند حاشا کند که همه چیز خوب بود... بگوید من ندیدم ... زمین تاریک بود! هم ماه هست و هم خورشید... هرچند خورشید این روزها گرفته است... حال تابیدن ندارد....

نظرات ()



نامه های بی پاسخ
نویسنده: آرما - ۱۳۸۳/۱٢/۱٢

مهربانم سلام
امیدی به خوب بودنت ندارم که روزگار بر تو سخت می گیرد... اینجا که من هستم هم هوا خوب است و هم زندگی زیباست.. اینجا که من هستم کهکشان زمین را روشن می کند... کار ماه تمام است!
گاهی اگر سراغی از ما گرفتی... نگو چه خبر! که اینجا غیر از او خبری نیست...

نظرات ()



نامه های بی پاسخ
نویسنده: آرما - ۱۳۸۳/۱٢/۱٢

مهربان
من پاک هستم... به علی سوگند من پاک هستم! رسته از هر رنگ که تو گویی... از هر پیمان که تو بندی!
من پاک هستم و پاک خواهم ماند... فضاهای تاریک ذهن من عاری از هر رنگ است... فضاهای روشن ذهن تو... عاری از بی رنگی است...
هنوز هیچ کس نمیداند خدا در کجای ذهن من جاریست.. تا روزی که به سخن درآیم... پس بیهوده مگو که می شناسیم!
روزهای اسفند است... هوای اسفند گاهی ابری است... شما حتما باران می بارد... باید رفت شمال!

نظرات ()



نامه های بی پاسخ
نویسنده: آرما - ۱۳۸۳/۱٢/۱٢

مهربانم
اوضاع خوب است.... ولی هوا خوب نیست... امروز که می نویسم روز برای کودک حرام شد! فضا از کربن پر شده... امروز روز کربن است.. کاری نمی شود کرد... امروز روز اوست! این همه روز برای من! یک روز هم برای او... هر چند ذات او آلوده است... مثل بسیاری دیگر!
فردا کربن مرخصی است.... هوا بهتر می شود...
این روزها یا جای کودک است یا جای او... مهربان اشتباه نکن! قصد و غرضی در کار نیست... کودک کمی خودخواه است!
امروز روز اوست... تضاد ریه و هوا، تضاد بد آهنگی است! صدای سرفه می دهد!

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »